هیو /نام روستای زیبا در ایران/
تمامی مطالب و عکس های این وبلاگ برای افرادی که دارای فهم بالای 18 سال می باشند طراحی و تدوین گردید (( مدیریت وبلاگ)) . . . ایران من سرباز آریایی تو هستم . با افتخار می گوییم از نوادگان کورش بزرگ و از بازماندگان فردوسی هستم . من پارسی زبانم و یک ایرانی من سرباز آریایی وطنم 
قالب وبلاگ

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا که چون زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او میگشاید... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

آن آتشی که در دل ما شعله میکشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره ی رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما"

[ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

آزارم میدهد دیدن آن منظره که مادری کودکش را سیلی میزند...

ولی کودک بازهم دامانش را رها نمیکند!

کجاست آن قاضی تا حکم کند که مادر منبع محبت است یا کودک ...؟!!!

(زنده یاد حسین پناهی

[ سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]


در شهریور 1323زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کرده بودند، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های معروف شهر می گذرد.
او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدنِ این صحنه، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند.
غلامحسین بنان می پرسد ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:
کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی بزند ! سپس کاغذ و قلم را بر می دارد و با همان حال، می سراید:
ای ایران ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمه ی هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم...

همانجا، خالقی موسیقی آن را می نویسد و بنان نیز آن را می خواند و ظرف یک هفته، تصنیف "ای ایران" در یک ارکستر بزرگ اجرا می شود.

سرود «ای ایران» دقیقا در 27 مهر ماه سال 1323 در تالار دبستان نظامی [دانشکدۀ افسری فعلی] و در حضور جمعی از چهره‌های فعال در موسیقی ایران متولد شد. شعر این سرود را «حسین گل گلاب» استاد دانشگاه تهران سروده بود، و از ویژگی‌های آن، اول این است که تک‌تک واژه‌های به کار رفته در سروده، فارسی است و در هیچیک از ابیات آن کلمه‌ای معرب یا غیر فارسی وجود ندارد. سراسر هر سه بند سرود، سرشار از واژه‌هاى خوش‌تراش فارسى است. زبان پاکیزه‌اى که هیچ واژه بیگانه در آن راه پیدا نکرده است، و با این همه هیچ واژه‌اى نیز در آن مهجور و ناشناخته نیست و دریافت متن را دشوار نمى‌سازد.

دومین ویژگی سرود «ای ایران» در بافت و ساختار شعر آن است، به‌گونه‌ای که تمامی گروه‌های سنی، از کودک تا بزرگ‌سال می‌توانند آن را اجرا کنند. همین ویژگی سبب شده تا این سرود در تمامی مراکز آموزشی و حتی کودکستان‌ها قابلیت اجرا داشته باشد.

و بالاخره سومین ویژگی‌ای که برای این سرود قائل شده‌اند، فراگیری این سرود به لحاظ امکانات اجرایی است که به هر گروه یا فرد، امکان می‌دهد تا بدون ساز و آلات و ادوات موسیقی نیز بتوان آن را اجرا کنند.

آهنگ این سرود که در آواز دشتی خلق شده، از ساخته‌های ماندگار «روح‌الله خالقی» است. ملودی اصلی و پایه‌ای کار، از برخی نغمه‌های موسیقی بختیاری که از فضایی حماسی برخوردار است، گرفته شده.

این سرود در اجرای نخست خود به‌صورت کر خوانده شد. اما ساختار محکم شعر و موسیقی آن سبب شد تا در دهه‌های بعد خوانندگان مطرحی همانند «غلامحسین بنان» و نیز «اسفندیار قره‌باغی» آن را به‌صورت تک‌خوانی هم اجرا کنند.


ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای … دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما


سنگ کوهت دُر و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
برگو بی مهر تو چون کنم
تا … گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه ام
دور از تو نیست ، اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما


ایران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم
جز مهرت بر دل نپرورم
از … آب و خاک و مهر تو سرشته شد دلم
مهرت ار برون رود چه می شود دلم
مهر تو چون ، شد پیشه ام
دور از تو نیست ، اندیشه ام
در راه تو ، کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما

 

[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]
از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار


گاندی
[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

 

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن . پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : اعلی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست . به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است .
پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟
پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد .
پیرمرد : اعلی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است .او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد .
بارسنگین هیزم، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود .
آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است!

 

[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

 

طرف نه درسی خونده
نه کار درستی داره و نه ماشین و خلاصه هیچی نداره
ازش میپرسم زن نگرفتی:
لامصب با اعتماد به نفس کامل میخنده میگه: هنوز دُم به تله ندادم داداش

 

 

[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

 

طرف نه درسی خونده
نه کار درستی داره و نه ماشین و خلاصه هیچی نداره
ازش میپرسم زن نگرفتی:
لامصب با اعتماد به نفس کامل میخنده میگه: هنوز دُم به تله ندادم داداش

 

 

[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

هرگز به علامت قرمز و آبی شیر سرویس بهداشتی اعتماد نکنید

[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

یعنی برید بمیرید ماکت تخت جمشید رو تو تایلند گذاشتن دارن توریست جذب می کنن

[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

داستانک: شگرد پسرک در مقابل نادر شاه 

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت.

از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟

قرآن.

- از کجای قرآن؟

- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.

سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.

نادر گفت: چر ا نمی گیری؟

گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.

نادر گفت: به او بگو نادر داده است.

پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.

می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.

حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.

از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

یه کشتی داشت رو دریا می‌رفت، ناخدای کشتی یهو از دور کشتی دزدای دریایی رو دید. سریع به خدمه‌اش گفت: برای نبرد آماده بشین، ضمناً اون پیراهن قرمز من رو هم بیارین. خلاصه پیراهنه رو تنش کرد و درگیری شروع شد و دزدای دریایی شکست خوردن!

کشتی همینطوری راهشو ادامه می‌داد که دوباره رسیدن به یه سری دزد دریایی دیگه! باز دوباره ناخدا گفت واسه جنگ آماده بشینو اون پیراهن قرمز منم بیارین تنم کنم!! خلاصه، زدن دخل این یکی دزدا رو هم آوردنو باز به راهشون ادامه دادن.

یکی از ملوانا که کنجکاو شده بود از ناخدا پرسید: ناخدا، چرا هر دفعه که جنگ می‌شه پیراهن قرمزتو می‌پوشی؟ ناخدا می‌گه: خوب برای اینکه توی نبرد وقتی زخمی می‌شم، پیراهن قرمزم نمی‌ذاره خدمه زخمای منو خونریزیمو ببینن در نتیجه روحیه‌شون حفظ می‌شه و جنگ رو می‌بریم.

خلاصه، همینطوری که داشتن می‌رفتن، یهو 10 تا کشتی خیلی بزرگ دزدای دریایی رو که کلی توپ و تفنگ و موشکو تیر کمونو اکلیل سرنج و از این چیزا داشتن می‌بینن. ناخداهه که می‌بینه این دفعه کار یه کم مشکله، داد می‌زنه: خدمه سریع برای نبرد آماده بشین ضمنا پیراهن قرمز منو با شلوار قهوه‌ایم بیارین!!

 

[ سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٠ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید!!!

هیچ کسی به اون کار نمیداد!

همه میگفتند:تو به هیچ دردی نمیخوری

یک شب که همه ی مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد

ماه کشیـد, مهتـاب کشید ,اونقدر ستاره کشیدکه کوچیک و کوچیکتر شد

صبح تو جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد

[ سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

یه افسر پلیس ماشین پرسرعتی رو متوقف می کنه.

افسر میگه: من سرعت 80 مایل در ساعت رو برای ماشینتون ثبت کردم.


راننده میگه: خدای من، من ماشینو رو سرعت 60 مایل کروز کرده بودم. فکر کنم رادارتون نیاز به تنظیم داره.


همسر مرد درحالی که داره بافتنی می بافه و سرش پایینه میگه: عزیزم لوس نشو  خودت می دونی که این ماشین سیستم کروز نداره.


افسر که شروع می کنه به نوشتن جریمه می کنه راننده رو می کنه به زنش و زیر لب می غره که: برای یه بارم که شده نمی تونی دهنتو بسته نگه داری؟


زن درحالی که محجوبانه می خنده میگه: عزیزم باید خوشحال باشی که دستگاه راداریابت)دستگاهی که رادار سرعت سنج پلیس رو پیدا می کنه و خبر میده) خاموش شد وگرنه سرعتت از اینم بیشتر می شد.


افسر که شروع می کنه جریمه دوم رو بابت دستگاه راداریاب غیرقانونی بنویسه

 مرد از بین دندونای بستش به زنش می غره که: زن، نمی تونی دهنتو بسته نگه داری؟
افسر اخم می کنه و میگه: متوجه شدم که کمربند هم نبستید اینم اتومات یه جریمه 75 دلاریه.
راننده میگه: آره. من بسته بودمش ولی وقتی شما به من گفتی بزنم کنار بازش کردم تا بتونم مدارکمو از جیب پشتم در بیارم.


زنش میگه: نه عزیزم تو خودت خوب می دونی که کمربندت بسته نبود.
تو هیچ وقت موقع رانندگی کمربند نمی بندی.


افسر که شروع می کنه به نوشتن جریمه سوم مرد رو می کنه به زنش و با فریاد منفجر می شه: چرا لطفاً خفه نمی شی؟


افسر به زن نگاه می کنه و میگه: خانوم همسرتون همیشه با شما اینطوری صحبت می کنه؟

عاشق این قسمتشم ...

زن: فقط وقتی مسته !!

 

[ سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

 مردم ایران

میهن پرستان این سرزمین

چوب حراج بر خاک سرزمینمان زدند

بشتابید

اگه فکر می کنید حق مالکیت بر جزیره هایی که به خون جوانان میهن رنگین شده با ایرانه به آدرس زیر برید

Abu Musa Island Dispute between Iran and UAE

تو قسمت سمت راست برای ایران سبزه رو فشار بدید و برای قسمت چپ که برای اماراته،رو قرمزه فشار بدید.

فقط یک رای برای هر آی پی قابل قبول است.این موضوع را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.تشکر

 

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

روز بزرگ مرد شعر و ادب پارسی

را به تمام میهن پرستان ایران زمین تبریک می گویم

 

((مدیر وبلاگ هیو))


نخوانند بر ما کسی آفرین

                        چو ویران بود بوم ایران زمین

 

 

((فردوسی بزرگ ))

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای
احتیاط برید هیزم تهیه کنید»
بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»،
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه
مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون
رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»،
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری
هیزم بیشتر صرف کنند.
بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال
زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: «از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم

[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده .

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ،بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استادپرسید : ” مزه اش چطور بود ؟ ”

شاگردپاسخ داد : ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش ”

پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه .رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .

 شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاداینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملا معمولی بود . ”

پیرهندو گفت : ” رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، 

بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]

[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ کورش بزرگ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب
قرعه کشي بزرگ مرکز فروش