|
هیو /نام روستای زیبا در ایران/ تمامی مطالب و عکس های این وبلاگ برای افرادی که دارای فهم بالای 18 سال می باشند طراحی و تدوین گردید (( مدیریت وبلاگ)) . . . ایران من سرباز آریایی تو هستم . با افتخار می گوییم از نوادگان کورش بزرگ و از بازماندگان فردوسی هستم . من پارسی زبانم و یک ایرانی من سرباز آریایی وطنم
|
مردم ایران میهن پرستان این سرزمین چوب حراج بر خاک سرزمینمان زدند بشتابید اگه فکر می کنید حق مالکیت بر جزیره هایی که به خون جوانان میهن رنگین شده با ایرانه به آدرس زیر برید Abu Musa Island Dispute between Iran and UAE تو قسمت سمت راست برای ایران سبزه رو فشار بدید و برای قسمت چپ که برای اماراته،رو قرمزه فشار بدید. فقط یک رای برای هر آی پی قابل قبول است.این موضوع را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.تشکر
[ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٧ ب.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
روز بزرگ مرد شعر و ادب پارسی را به تمام میهن پرستان ایران زمین تبریک می گویم
((مدیر وبلاگ هیو)) نخوانند بر ما کسی آفرین چو ویران بود بوم ایران زمین
((فردوسی بزرگ )) [ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٠ ب.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟» [ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٠ ب.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ،بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت . استادپرسید : ” مزه اش چطور بود ؟ ” شاگردپاسخ داد : ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش ” پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه .رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . استاداینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملا معمولی بود . ” پیرهندو گفت : ” رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب [ سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٩ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٠ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۸ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن.. [ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٦ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
کسی که لیزر انداخته قطعا توی استادیومه...!
[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٢ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
عمه ی توماس ادیسون مجددا در بیانیه ای به مردم شریف ایران اعلام کرد: توماس فقط برق را اختراع کرده است لطفا به خاطر قبضش ما را مورد عنایت قرار ندهید !!!!! والاااااااا چه کاریه.. [ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٠ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
خدایا لطفا برو و به بعضی از آنهاییکه ایمان آورده اند یادآوری کن که تو خدا هستی نه آنها !! [ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٥ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی اگرهنگام غذا خوردن ، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگرصحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن به یاد بیاور ، وقتی کوچک بودی ، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم وقتی نمی خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نکن وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز ، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی ، حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده وعصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به من بده ... همانگونه که تو اولین قدم هایت را درکنار من برداشتی زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم ، عصبانی نشو ... روزی خود می فهمی ازاینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته وعصبانی نشو یاریم کن ، همانگونه که من یاریت کردم کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو ، این راه را به پایان برسانم فرزند دلبندم ، دوستت دارم
[ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢۱ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
دوستم میگفت: توی سنگاپور یه روز پاییزی از یه دست فروش یه چتر میخره 4 دلار [ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٧ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد. فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟ شوهر فقط گفت : عزیزم دوستت دارم عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد. گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ [ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٤ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
مادر و پدر دوستم از مکه اومده بودن ، دوستم هم جوگیر میشه کار کنه. بعد از رفتن مهمون های غریبه میره تو آشپزخونه می بینه چند تا بطری آب هست ، در راستای مرتب سازی آشپزخونه آبِ بطری هارو خالی می کنه و همه رو میزاره یه گوشه که بده با آشغالا ببرن بیرون... [ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٩ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است." - "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم." دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است." مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: " روز بخیر!" مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! " - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند... [ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۱ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
خدایا
دردها از آن بالا کوچک دیده می شوند بیا مسائل را رودر رو حل کنیم ![]() [ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٤ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
غضنفر دندونش درد میکرده میره دکتر میگه: همه رو بکش بجز اونی که درد میکنه..! [ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٤ ق.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند. مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی حرف های مافوق اثری نداشت و ... سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم. اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی مهم آن چیزی نیست که دیگران می بینند مهم قلب و احساس شماست
[ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٩ ب.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد و مرد. [ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠۳ ب.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
زمانی بود که آرزو می کردیم که عاشق شویم حال آنکه در زمان عاشقی نمی دانیم چه کنیم دردیست این عاشقی [ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥۸ ب.ظ ] [ کورش بزرگ ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |